تبليغاتX
فقط به خاطر تنها عشقم

فقط به خاطر تنها عشقم

برای تازه شدن دیر نیست

قلبی که فراموشت کند آن قلب من نیست!

هرگز فراموش کردنت  در فکر من نیست!!!

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي

نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق

جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار

نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير

ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش

دلم گرفته

+نوشته شده در 88/07/28ساعت10:0توسط خاموش | |

 

هر شب وقتي تنها ميشم حس ميكنم پيش مني

دوباره گريم ميگيره انگار تو آغوش مني

روم نميشه نگات كنم وقتي كه اشك تو چشمامه

وقتي نيستي پيش من انگار دستات تو دستامه

قول بده وقتي تنها ميشم بياي كنار من

شبهاي جمعه كه مياد بياي سر مزار من !

دوباره باز ياد تو شد زمزمه نبودنم 

 ببين كه عاقبت چي شد قصه با تو بودنم

+نوشته شده در 88/07/26ساعت11:43توسط خاموش | |

 

مرا با نقش نگاه تو پیوندی است

میان آیینه های غبار گرفته

بین یک مسیر همیشگی

که سر شار عطر یک خاطره شد

تو در قاب خاطراتم هنوز همچون گذشته می مانی

مثل وقتی که به انتها رسیدم

و تو بودی که برایم بهانه ای برای آغاز شدی

برای خیسی چشمانم باز هم ترانه بخوان

به هر صدایی که می گذرد از اینجا

می سپارم صدایم را

شاید که روزی آهنگ تنهاییم را

کسی یا چیزی برایت به ارمغان بیاورد . .

+نوشته شده در 88/05/31ساعت16:31توسط خاموش | |

تو رو  این خونه رو با هم می خوام  تو نباشی دله من می گیره اینو از چشمای تو می خونم

بی من این خونه برات دل گیره     من با داشتنت تو آروم میشم 

زیر سقفه خونه وقتی هستی   با تو خوشبختی من تکمیله   توی این حاله خوشم هم دستی

شب این خونه پراز احساسه دله من به داشتنت می نازه

اگه تو باشی کنارم دستات دسته خالی خونه رو می سازه

تا ته قصه بمون با من بذار این دل خوشی عادت شه بیا هم خونی من تا عشق با تو هم رنگ عبادت شه.

+نوشته شده در 88/05/24ساعت15:27توسط خاموش | |

به تو عشق می ورزم دیوانه وار

من محتاج توام مثل ماهی به آب

دوست دارم فقط با تو راه روم

ای راه و راستی و زندگی

دوست دارم فقط صدای تو را بشنوم

ای آرامش و سلامتی

دوست دارم فقط به تو بی اندیشم

وعده های بی نظیرت را همیشه به یاد بیاورم

دوست دارم فقط از تو بگویم

عشق جاودانه من

+نوشته شده در 88/04/28ساعت12:8توسط خاموش | |

+نوشته شده در 88/04/18ساعت14:6توسط خاموش | |

زیبا من چیا بگم عاشقی باورت می شه؟

تو که خیلی بهتر از ما این چیزا سرت می شه

چشمای ناز تو که وا میشه ، آفتاب می زنه

تازه وقتی تو بگی صورتشو آب می زنه

من بگم دوست دارم با چه رقم یا عددی

تو که بینهایتو قشنگ تر از من بلدی

مژه هات شعر بلند ناتمومه به خدا

عاشق کسی شدن جز تو حرومه به خدا

با غمت هزار تا خنجر تو دلم فرو می ره

ماه اگه برق چشاتو ببینه از رو می ره

چقدر اسمتو نوشتم روی هر صخره و سنگ

چقدر کشته منو اون دوتا چشمای قشنگ

زیبا! تو فرشته ای، اهل یه جایی تو بهشت

نمیشه هم عاشق تو بود و هم واست نوشت

از حسودیم نمیشه بسپرمت دست خدا

جام چقدر مشخصه تو نقشه ی دیونه ها

عمریه موندم توی مصراع اول چشات

فقط این فعلو بلد شدم که می میرم برات

 

تو بهانه همه بهانه هامی

+نوشته شده در 88/03/30ساعت10:39توسط خاموش | |

با خیالت عمری روز وشب در گیرم                                                                                     توی رویام هرشب دستومیگیرم   

بی تو خیلی تنهام چقدر از من دوری

رفتی و با گریه گفتی که مجبوری

اگه عاشق باشی دوریم شیرنه

لحظه ها مون رنگ شادی و می بینه

واسه رویای من بهترین تعبیری

اگه با هم بودیم واسه هم میمیریم.

به پای عشق من بمون هیچکس و جای من نیار...

+نوشته شده در 88/03/25ساعت13:52توسط خاموش | |

بریدم...

به غربت رسیدم و بیگانگی از دلم آسمان را درو کرد.

دل من گره گیر تو مانده

خدانگه دار...

میروم با کوله بار غربت تو آه که این سرنوشت تلخ من بود.

+نوشته شده در 88/03/05ساعت16:21توسط خاموش | |

 

من ندانستم از اول که تو بی مهرو و فایی           عهد نابستن از آن به که ببندی ونپایی

  دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم       باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی!

  حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان         این توانم که بیایم به محلت به گدایی

  شمع را باید از خانه به در بردن وکشتن        تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی

  پرده بردا که بیگانه خود این روی نبیند           تو بزرگی ودرآیینه  کوچک ننمایی

   عشق و درویشی وانگشت نمای وملامت       همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی

  روز صحرا وسماع است ولب جوی وتماشا    در همه شهر دلی ماند که دیگر نربایی؟  

 گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم         چه بگویم ؟ که غم دل برود چون تو بیایی

آن نه خال است و زنخدان و زلف پریشان     که دل اهل نظربرد که سری است خدایی

      
      

 

+نوشته شده در 88/03/05ساعت12:33توسط خاموش | |