|
قلبی که فراموشت کند آن قلب من نیست! هرگز فراموش کردنت در فکر من نیست!!! براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش دلم گرفته
دوباره گريم ميگيره انگار تو آغوش مني روم نميشه نگات كنم وقتي كه اشك تو چشمامه وقتي نيستي پيش من انگار دستات تو دستامه قول بده وقتي تنها ميشم بياي كنار من شبهاي جمعه كه مياد بياي سر مزار من ! دوباره باز ياد تو شد زمزمه نبودنم ببين كه عاقبت چي شد قصه با تو بودنم
مرا با نقش نگاه تو پیوندی است میان آیینه های غبار گرفته بین یک مسیر همیشگی که سر شار عطر یک خاطره شد تو در قاب خاطراتم هنوز همچون گذشته می مانی مثل وقتی که به انتها رسیدم و تو بودی که برایم بهانه ای برای آغاز شدی برای خیسی چشمانم باز هم ترانه بخوان به هر صدایی که می گذرد از اینجا می سپارم صدایم را شاید که روزی آهنگ تنهاییم را کسی یا چیزی برایت به ارمغان بیاورد . .
تو رو این خونه رو با هم می خوام تو نباشی دله من می گیره اینو از چشمای تو می خونم بی من این خونه برات دل گیره من با داشتنت تو آروم میشم زیر سقفه خونه وقتی هستی با تو خوشبختی من تکمیله توی این حاله خوشم هم دستی شب این خونه پراز احساسه دله من به داشتنت می نازه اگه تو باشی کنارم دستات دسته خالی خونه رو می سازه تا ته قصه بمون با من بذار این دل خوشی عادت شه بیا هم خونی من تا عشق با تو هم رنگ عبادت شه.
به تو عشق می ورزم دیوانه وار من محتاج توام مثل ماهی به آب دوست دارم فقط با تو راه روم ای راه و راستی و زندگی دوست دارم فقط صدای تو را بشنوم ای آرامش و سلامتی دوست دارم فقط به تو بی اندیشم وعده های بی نظیرت را همیشه به یاد بیاورم دوست دارم فقط از تو بگویم عشق جاودانه من
تو بهانه همه بهانه هامی
با خیالت عمری روز وشب در گیرم توی رویام هرشب دستومیگیرم بی تو خیلی تنهام چقدر از من دوری رفتی و با گریه گفتی که مجبوری اگه عاشق باشی دوریم شیرنه لحظه ها مون رنگ شادی و می بینه واسه رویای من بهترین تعبیری اگه با هم بودیم واسه هم میمیریم. به پای عشق من بمون هیچکس و جای من نیار...
به غربت رسیدم و بیگانگی از دلم آسمان را درو کرد. دل من گره گیر تو مانده خدانگه دار... میروم با کوله بار غربت تو آه که این سرنوشت تلخ من بود.
من ندانستم از اول که تو بی مهرو و فایی عهد نابستن از آن به که ببندی ونپایی دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی! حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان این توانم که بیایم به محلت به گدایی شمع را باید از خانه به در بردن وکشتن تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی پرده بردا که بیگانه خود این روی نبیند تو بزرگی ودرآیینه کوچک ننمایی عشق و درویشی وانگشت نمای وملامت همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی روز صحرا وسماع است ولب جوی وتماشا در همه شهر دلی ماند که دیگر نربایی؟ گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم ؟ که غم دل برود چون تو بیایی آن نه خال است و زنخدان و زلف پریشان که دل اهل نظربرد که سری است خدایی
|
About![]()
ای کاش می شد فهمید Archivesمهر 1388مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Links
♣ هم بلاگی ♣ |